مرحوم سید منیرالدین حسینی (ره) موسس فلسفه بدیعی هستند که «فلسفه نظام ولایت» نام دارد.فلسفه ایشان از نوع «فلسفه شدن» است نه «فلسفه بودن» و یا صرفاً «فلسفه هستی شناسی».

به گزارش مرور نیوز، حجت الاسلام یحیی عبداللهی، پژوهشگر فرهنگستان علوم اسلامی قم، در یادداشتی به بررسی فلسفه تاریخ از منظر بنیان گذار فقید این سازمان، مرحوم سید منیرالدین حسینی الهاشمی پرداختند.

مبانی نظریه سید منیرالدین حسینی(ره)

هر اندیشمندی دارای مبانی و پیش فرض هایی در حوزه های بنیادین معرفتی است که بر نظریات او در دانش های مختلف تأثیر می گذارد. شناسایی و بررسی این مبانی و پیش فرض ها، پیش از ورود به متن نظریه، به منظور درک صحیح و عمیق از آن اجتناب ناپذیر است. دیدگاه فلسفه تاریخی مرحوم سید منیرالدین حسینی (زه) نیز بر مبانی «فلسفی، دین شناسی و جامعه شناسی» ایشان استوار است که پیش از پرداختن به اصل نظریه ایشان پیرامون فلسفه تاریخ، مروری اجمالی بر آن ها خواهیم داشت.

۱. مبانی «فلسفی» سیدمنیرالدین حسینی(ره)

مرحوم سید منیرالدین حسینی (ره) موسس فلسفه بدیعی هستند که «فلسفه نظام ولایت» نام دارد. بدیهی است که در این مجال صرفاً می توان به مروری اجمالی و گذرا بر سیر مباحث فلسفه ایشان و مبانی که در نظریه فلسفه تاریخی ایشان حضور دارد، پرداخت. محصول فکری مرحوم حسینی (ره)، با هدف دستیابی به «فلسفه مهندسی توسعه اجتماعی» بوده است، از این رو فلسفه ایشان از نوع «فلسفه شدن» است نه «فلسفه بودن» و یا صرفاً «فلسفه هستی شناسی». ایشان سعی داشتند بر اساس «فلسفه نظام ولایت»، منظومه معرفت بشری را به صورت روشمند، مستند به «دین» کرده و «تکامل اجتماعی» را در جهت قرب و پرستش الهی مهندسی نمایند. براین اساس «فلسفه شدن» فلسفه ای کاربردی است نه فلسفه ای صرفاً نظری چرا که به دنبال تعلیل و تحلیل موضوع خاصّی است که آن عبارت است از: «مهندسی اسلامی توسعه اجتماعی».

آشنایی اجمالی با «فلسفه نظام ولایت» از آنجا ضرورت دارد که محور نظام فکری مرحوم سیدمنیرالدین حسینی(ره) را شکل می دهد، از این رو می توان حضور این دستگاه فلسفی را در «مبانی کلامی» و «جامعه شناسی» نیز به وضوح ملاحظه کرد و از تطبیق همین مبنا، در تحلیل تاریخ، اندیشه «فلسفه تاریخ» ایشان بدست آمده است.

اصول انکار ناپذیر، مسائل اغماض ناپذیر، مراحل اجتناب ناپذیر

نقطه شروع این فلسفه به جای مفاهیم بدیهی، مفاهیم و اصول «غیر قابل انکار» است که سه مفهوم «تغایر، تغییر و هماهنگی» از جمله آن ها است. این اصول قابل انکار نمی باشند چراکه انکار آن موجب اثباتش می شود؛ یعنی کسی که این اصول را انکار می کند، در انکار خود الزاماً آن اصول را به کار می برد.

سه موضوع «وحدت و کثرت و نسبت بین آن ها»، «زمان و مکان و نسبت بین آن ها» و «اختیار و آگاهی و نسبت بین آن ها» به عنوان مسائل ضروری و اغماض ناپذیر در فلسفه شدن می باشند، یعنی تحلیل این موضوعات سه گانه برای هر مبنای فلسفی ضروری است چرا که این سه موضوع، ارکان و محور تمامی موضوعات فلسفی است که دیگر موضوعات بر آن ها استوار است.

در قدم بعد تحلیل مسائل و موضوعات فوق بر اساس مبانی و حدود اولیه، مورد بررسی قرار گرفته است. برای تحلیل صحیح موضوعات، می بایست از حدّ اولیه ای کمک گرفت که مفهوم پایه در هماهنگ سازی کلّ تعاریف و احکام یک دستگاه فلسفی می باشد؛ نظیر مفهوم «ماهیت» و یا «وجود» که حد اولیه فلسفه اصالت وجود و اصالت ماهیت هستند و همه تعاریف ماهوی و وجودی، بر محور آن ها پایه ریزی شده است. حدود اولیه ای که موضوع بحث قرار گرفته و با نقد و تکامل آن ها، امکان دستیابی به «فلسفة نظام ولایت» فراهم گردیده است عبارتند از: «ربط»، «تعلق» و «فاعلیت».

بر مبنای «اصالت ربط»، «ربط بین اشیاء» امری حقیقی محسوب شده و هویت اشیاء به روابط درونی و بیرونی آن ها باز می گردد. در این صورت موجودات، ذات های متباین نیستند بلکه در ارتباط و تقوم با یکدیگر، تعین پیدا می کنند. هرچند مبنای «اصالت ربط» در تحلیل «وحدت و کثرت» راه گشاست اما قادر به تحلیل «حرکت» نمی باشد، چرا که حرکت یک شیء نیازمند وجود نوعی کشش و جاذبه است که آن را «تعلق» می نامیم؛ از منظر «اصالت تعلق»، میان موجودات، علاوه بر «ربط»، می بایست «تعلق» هم برقرار باشد تا یک شیء از حالت اول به حالت دوم و غایت خود حرکت کند. با ورود به این مرحله، علاوه بر اصل شدن تعلق در تعریف حرکت اشیاء، «هدف داری نظام» نیز مطرح می شود. اگر چه اصالت تعلق بعضی از اشکالات مبنای اصالت ربط را مرتفع کرده است؛ ولی این حد اولیه نیز از تفسیر صحیح حرکت ناتوان است، در نتیجه نیازمند حد اولیه ای کامل تر هستیم که «فاعلیت» نام دارد؛ «فاعلیت» به معنای قدر تصرف و حاکمیت بر تعیّن است؛ یعنی قدرتی که می تواند تعینات موجود را تغییر داده و خود، تعین ساز باشد، لذا فاعل دارای ذاتی غیر متعین است و اینگونه نیست که کاملاً تحت رابطه و قانون عمل کند، البته فاعلیت ها سطوح و مراتبی دارد، فاعلیت انسان هیچگاه مطلق نیست و همواره مقهور برخی روابط و قوانین عمل می کند و فاعلیتش تبعی است ولی نسبت به برخی دیگر، قدرت تصرف دارد. در اینصورت «ربط» و «تعلق» نیز بر محور «فاعلیت»، تفسیر کامل تری پیدا می کنند.

تفسیر مسائل اغماض ناپذیر بر مبنای «فاعلیت»

با پذیرش مفهوم «فاعلیت» به عنوان حد اولیه دستگاه فلسفی، می بایست رجوعی به مسائل سه گانه «وحدت و کثرت، زمان و مکان و اختیار و آگاهی» داشته باشیم و آنها را بازتعریف نماییم.

تفسیر وحدت و کثرت

بر اساس فلسفه «نظام ولایت»، موضوع وحدت و کثرت، «فاعل ها» می باشند به گونه ای که اولاً: این فاعل ها مستقل و متباین از یکدیگر نیستند. ثانیاً: این فاعل ها به اقتضای فاعلیت، دارای کیفیت و تعین خاص ذاتی نیستند. ثالثاً: تعین این فاعل ها تابع فاعلیت خود و سایر فاعلیت هاست. رابعاً: کثرت فاعلیت ها بر محور فاعلیت برتر به وحدت و هماهنگی در جهت می رسند. بدین گونه وحدت و کثرت تفسیر جدیدی پیدا می کند.فاعل ها در اصلی ترین طبقه بندی به فاعل «محوری، تصرفی و تبعی» تقسیم می شوند که هریک تعریف خاصی دارند. فاعل های «محوری، تصرفی و تبعی» در کل نظام مخلوقات بدین معناست که :

«فاعل محوری»، نبی اکرم(ص) و انوار معصومین(ع) هستند که محور هماهنگ سازی کل خلقت بوده و عبادت و پرستش آن حضرات، محور تکامل نظام خلقت است. «فاعل های تصرفی»، انسان هائی هستند که دارای اراده تصرفی می باشند. «فاعل های تبعی»، فاعل های مسخّر، نظیر فاعل های طبیعی هستند.

تفسیر زمان و مکان

بر اساس فلسفه نظام ولایت، زمان و مکان نیز تفسیر جدیدی پیدا می کند. زمان فاعل، عبارت است از تکامل تولی و تقاضای او نسبت به فاعل محوری که مبدأ توسعه اوست. زمان کل در نظام فاعلیت نیز به تکامل تولی محور کل یعنی وجود مقدس نبی اکرم (ص) بازگشت می کند. مکان فاعل، عبارت است از گستره تصرف فاعل در فاعل های مادون. مکان کل در نظام فاعلیت نیز به گستره تصرف محور کل بازگشت می کند. بر این اساس فاعل در تقوم با سایر فاعلیت ها، در نظام فاعلیت، تعین و «جایگاه» (جای و گاه) یا «زمان» و «مکان» پیدا می کند.

تفسیر اختیار و آگاهی

در نظام فاعلیت، اراده عمومی و فاعلیت عمومی بر آگاهی هم حاکم است. یعنی آگاهی رابطه علّی با فعلیت ندارد؛ بلکه بر عکس، «فاعلیت»، عامل شکل گیری آگاهی است. فاعل در مسیر تکامل خودش ابتداء نسبت به ربوبیت حضرت حق، اتخاذ موضع نموده و بدین ترتیب جهت گیری خود را معلوم می کند. این موضع گیری، مبدأ پیدایش اوصاف روحی و وزن مخصوص برای فاعل می شود که در سایه آن با بقیه فاعل ها ارتباط برقرار می کند؛ تعامل او با فاعل های دیگر، مبدأ پیدایش «منزلت خاصی» برای فاعل می شود که این منزلت، اصل در تعین «آگاهی» است. بر اساس این تحلیل: اولاً؛ اراده فاعل، در «علم و آگاهی» او حضور دارد، به گونه ای که کیفیت و چگونگی علم، تابع جهت و چگونگی اراده است. ثانیاً: تولید علم، در یک فرایند اجتماعی صورت می پذیرد، چرا که نظام اراده ها، نظام حساسیت ها و نظام روابط اجتماعی بر پیدایش آگاهی تأثیرگذار است. البته تأثیر اراده فاعل و عوامل محیطی و اجتماعی بر علم و آگاهی مطلق نیست تا به نسبیت مطلق منتهی شود، چرا که اراده فاعل ها، مطلق نمی باشد. بلکه نظام فاعلیت پدید می آید که فاعل ها، درون این نظام، تعین فاعلیتی پیدا می کنند.

نظام ولایت

بر مبنای «فلسفه نظام ولایت» قانون به ذات و خصلت های ذاتی و یا لوازم ذات بر نمی گردد، همچنین «علیت» - که به ضرورت علت و معلولی منتهی می شود- نفی می گردد و «فاعلیت» جایگزین آن می شود. در مقابل، نسبیت بین فاعلیت ها، هرج و مرج و بی قاعدگی نیز منتفی است، بلکه فاعل ها، در یک «نظام» و در سطوح مختلف و با روابط مشخص قرار دارند که ارادة مطلق ربوبی، حاکم و مسیطر بر همه آنها بوده و همین امر، پایگاه هماهنگ سازی کل فاعلیت ها و شکل گیری نظام فاعلیت است. البته معنای این سخن، این نیست که اراده ربوبی در عالم، جبر مطلق ایجاد می نماید، بلکه ربوبیت نظام اراده ها و فاعلیت ها بر عهده حضرت حق است و تکامل کل عالم بر محور آن شکل می گیرد.

هر فاعل از یک سو تحت نفوذ اراده هایی قرار می گیرد که به منزله قانون برای او هستند و از سوی دیگر بر فاعل هایی مُشرف و متصرف می گردد که ارادة او نسبت به آن ها به منزله قانون می شود. در نتیجه در «نظام فاعلیت» اراده های ما فوق، نسبت به اراده های مادون به منزله قانون است، بر این اساس هر خصلتی که در هر موضوعی ظهور می یابد، ناشی از نظام فاعلیت یا ظهور کیف اراده است.

جایگاه و منزلت فاعلیت ها، ظرفیت تصرف و کارآمدی آن را تعریف می کند؛ تصرفات هر فاعلی در مادون خود و نیز تصرفات نظام فاعلیت بر این فاعل، قانونمند است و این قاعده مندی تابع منزلت او در نظام فاعلیت است. اینکه فاعل تابع و موجد چه قانونی باشد، بستگی به آن دارد که در چه منزلتی با فاعل های دیگر قرار گرفته و چه نسبتی با آنها برقرار کرده است؛ به دیگر سخن اینکه چه اراده هایی بر او نفوذ دارند و چه تصرفاتی را می تواند انجام دهد، همه تابع جایگاه او نسبت به فاعل های دیگر است.

ارتباط میان فاعل های مادون با فاعل مافوق، «تولی و ولایت» است؛ فاعل های تصرفی، نسبت به فاعل محوری، «تولی» پیدا می کند و فاعل محوری نیز آن ها را «ولایت» می کند، این ولایت فاعل مافوق، باعث می شود که فاعل تصرفی بتواند در فاعل های تبعی «تصرف» کند. از این رو نظام روابط میان فاعل ها بر اساس «نظام ولایت» شکل می گیرد.

۲. مبانی «دین شناسی» سید منیرالدین حسینی(ره)

از جمله مبانی اصلی و بنیادین در تبیین فلسفه تاریخ، از منظر سیدمنیرالدین حسینی(ره)، شناخت حقیقت و گستره «دین» است. اینکه دین چیست؟ و دامنه و گستره آن کجاست؟ از جمله مباحثی است که تأثیر سرنوشت سازی در این موضوع خواهد داشت. طبیعی است که تعیین «گستره دین»، منوط به شناخت «حقیقت دین» می باشد.

تعریف دین به جریان « الوهیت، ولایت و شریعت »

پیش از ارائه تعریفی جامع از «دین» ضروری است نگاهی از منظر هستی شناسی به خاستگاه و پیدایش آن داشته باشیم. اینکه اساساً دین از کجا نشأت می گیرد؟ و عوامل، ارکان و مراحل آن چیست؟ از جمله سوالاتی است که می بایست در شناخت دین بدان پاسخ گفت.

آنچه مسلم است «دین»، فرع بر «الوهیت خدای متعال» است. پیش از اثبات توحید و إله واحد بر عالم آفرینش، تصور «دین» نمی تواند توجیه قابل قبولی داشته باشد. حقیقت دین، جریان فیض و رحمتِ خالق بر مخلوقات است و قوام آن به وجود حضرت حق می باشد.

«ربوبیت» حضرت حق، شأنی از «الوهیت» خدای متعال است که بر تمامی خلائق حاکم است و تمام سطوح «انسان، جامعه و تاریخ» را در بر می گیرد. اما «ولایت حضرت حق»، مخصوص اهل ایمان بوده و تحقق این ولایت بر انسان، منوط به تولی و تسلیم اوست و از مسیر اراده انسان جریان پیدا می کند؛ «اللَّهُ‏ وَلِیُ‏ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّور». همچنین در جبهه مقابل، ولایت اولیای طاغوت قرار دارد که بر اهل کفر و طغیان جاری می شود. «وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمات»

بنابراین دو نظام ولایت «حق و باطل» و دو جبهه «نور و ظلمت» در مقابل یکدیگر قرار می گیرند که هردو در صدد رشد و تکامل بوده و در گذرگاه تاریخ، بسط و توسعه پیدا می کند و بیش از پیش قدرت و مکنت و جلوت می یابد. هریک از این دو ولایت سعی دارد که در آفاق و انفس نفوذ بیشتری یابد، بر کثرت متولیان خود بیافزاید و مدیریت و سرپرستی جامعه بشری را از آن خود درآورد. هرچند هر دو دستگاه نور و ظلمت از جانب خداوند متعال امداد می شوند « کُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّک‏» ، اما مشیت حضرت حق به این تعلق گرفته است که همواره پرتو خورشید الهی در این عالم محفوظ بماند «یُریدُونَ‏ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُون» ، و «اتمام» این نور همان غلبه کامل بر ظلمات است. تفوق و غلبه حق بر باطل محدود به پایان تاریخ نبوده و در تمام آنات و لحظات، ایمان بر کفر پیروز است اگر دچار تردید و سستی نشود «أَنْتُمُ‏ الْأَعْلَوْنَ‏ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنین» ، هرچند مظاهر و کثرت مادی آنها در عالم دنیا، ظاهربینان را معجب سازد «قُلْ لا یَسْتَوِی الْخَبیثُ وَ الطَّیِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ‏ کَثْرَةُ الْخَبیثِ فَاتَّقُوا اللَّهَ یا أُولِی الْأَلْباب‏» و تشتت و تلون آنها از چشم ساده انگاران پوشیده ماند «تَحْسَبُهُمْ‏ جَمیعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّی‏» .

«دین»، جریان هدایت و ولایتیت الهی بر تکامل تاریخ بشر

تلقی رایج از «دین»، آن را به «شریعت» (اخلاق، اعتقادات، احکام) فرو می کاهد و دیگر ابعاد و اعماق آن را نادیده می انگارد. حقیقت دین، «ولایت خدای متعال» بر مخلوقات است که آن ها را به سوی قرب و لقاء خود سیر می دهد و البته «شریعت»، آداب و مناسک تولی به این ولایت می باشد. براین اساس نمی بایست «دین» را مجموعه ای از گزاره های مکتوب در کتاب ها دانست! بلکه این گزارها، حاکی از حقیقتی است که در عالم، تحقق عینی داشته و بشریت را به سرمنزل مقصود (قرب الهی) پیش می برد، ولایت خدای متعال طریق هدایت و سرپرستی انسان در گذر تاریخ است.

جریان هدایت و ولایت خدای متعال نیز می بایست در بستر تاریخ تبیین شود؛ عالم مخلوقات در کشاکش تنازع میان دستگاه حق و باطل، رشد و تکامل پیدا می کند و مؤمنان در این درگیری به شرح صدر و خلوص بیشتری دست می یابند. از این روی، «دین» یک امر ثابت و دفعی نیست که در مقطعی از زمان نازل شده و تا پایان تاریخ پاسخگو باشد، بلکه عروه الوثقی الهی است که تمسک به آن با کفر به ولایت طاغوت و ایمان به ولایت الهی ممکن می گردد «فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی‏» و این جریان حیّ و زنده با رشد و ارتقاء منزلت مومنین، تاریخ را به سرمنزل مقصود نزدیک می کند و پایان تاریخ، صحنه ظهور فراگیر دین خواهیم بود «هُوَ الَّذی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی‏ وَ دینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّه»

۳. مبانی «جامعه شناختی» سید منیرالدین حسینی(ره)

سید منیرالدین حسینی(ره) همچون دیدگاه رایج، موضوع فلسفه تاریخ را حرکت جوامع می دانند. به عبارت دیگر فلسفه تاریخ، فلسفه تکامل جامعه است. براین اساس ضروری است که مبانی جامعه شناسی این اندیشه به خوبی تنقیح شده تا مقدمات ورود به بحث «محرک تاریخ» مهیّا گردد.

«وحدت ترکیبی» جامعه و پیدایش نظام اجتماعی

اولین و مبنایی ترین بحث در تحلیل جامعه، تبیین «وحدت و کثرت» آن می باشد؛ تحلیل «جامعه» آنگاه صحیح و صواب خواهد بود که بتواند در عمیق ترین لایه و از منظر فلسفی، وحدت و کثرت جامعه را تبیین کرده و برای آن الگو و مدل ارائه دهد. بی تردید ارائه تحلیل فلسفی از وحدت و کثرت جامعه می بایست بر مبنای حد اولیه فلسفی صورت پذیرد.

پیدایش «جامعه» از «وحدت ترکیبی» جامعه و فرد؛ مبتنی بر «نظام ولایت اجتماعی»

افراد جامعه با یکدیگر ارتباط حقیقی برقرار می کنند و نظام ارتباطات را پدید می آورند. از ارتباط افراد، «کل ترکیبی» پدید می آید که در این «کل»، در عین حقیقی بودن کثرت عناصر، وحدت نیز شکل می گیرد. به عبارت دیگر نظام ارتباطات و نسبت عناصر بایکدیگر «تعین» جدیدی از افراد ایجاد می کند و از نسبت وحدت و کثرت «هویت» بدیعی برای افراد پدید می آید که با حالت انفراد آن ها متفاوت است. همچنین محصول نظام ارتباطات افراد، پیدایش هویت جمعی مشترک است که از برایند تأثیر و تأثر عناصر بر یکدیگر و به صورت یک «کل واحد» تحقق می یابد. بنابراین مبنایی که می تواند وحدت و کثرت جامعه را تبیین نماید، نه اصالت جامعه است و نه اصالت فرد بلکه جامعه، مبتنی بر «وحدت ترکیبی» میان فرد و جامعه قابل تحلیل خواهد بود.

روابطی که در متن نظام اجتماعی شکل می گیرد از سنخ روابط انتزاعی نیست بلکه روابطی حقیقی و هویت ساز است که در تمام ابعاد انسان جاری است و هیچ عرصه وجودی انسان مستقل و منفک از روابط اجتماعی او نخواهد بود. انسان موجود مختاری است که با قوه اراده در سه بعد «روح، ذهن و رفتار» خود تصرف کرده و به آن ها جهت و تعین می بخشد. اما نحوه فاعلیت انسان به صورت فردی واقع نمی شود بلکه اراده و فاعلیت انسان ها در یکدیگر حضور داشته و بر همدیگر تأثیر و تأثر می گذارند. هیچ انسانی نمی تواند خود را از این تأثیر و تأثرات انتزاع کرده و به نحو استقلالی به حیات خود ادامه دهد. البته میزان تأثیر و تأثر آن ها بر یکدیگر یکسان و یکنواخت نیست؛ به عنوان مثال تمامی سلول های بدن انسان با یکدیگر مرتبط می باشند ولی هر گروه مشترکی از سلول ها بافت مشخصی را تشکیل می دهد و در مرتبه بعد این بافت ها با یکدیگر تعامل برقرار می کنند نه اینکه همه سلول های بدن انسان به نحو برابر بایکدیگر مرتبط باشند. در جوامع انسانی نیز این روابط، در ضمن حلقه های مختلفی پدید می آید به عنوان مثال از حلقه «خانواده» شروع و سپس «اجتماع مدرسه» و «محیط کار» تا «جامعه» و حتی در سطوح بالاتر، «تاریخ» ادامه می یابد. در تمام این سطوح «اراده های انسانی» با یکدیگر گره خورده و نظامی از مراتب و طیف های مختلف ارتباطی را پدید می آورد، به گونه ای که فاعلیت انسان درون این نظام اراده ها تعریف می شود.

عرصه های وجودی انسان را می توان در سه حوزه تقسیم کرد: ۱. حالات و احساسات انسانی که شامل کلیه گرایش ها و حب و بغض ها می گردد ۲. قوه محاسبه و سنجش که شامل معلومات، اندیشه و مفاهیم نظری است ۳. عمل و رفتار عینی انسان که مجاری حسی او را در بر می گیرد. در نظام اجتماعی، انسان ها در هرسه بعد خود با یکدیگر رابطه برقرار کرده و همین روابط منشاء پیدایش «جامعه» می گردد؛ هم در عرصه «گرایشات و تمایلات» و هم از بعد «محاسبه و سنجش» و هم از منظر «عملی و رفتاری» میان اعضای جامعه ارتباط حقیقی برقرار می گردد. از این روی می توان «همدلی، همفکری و همکاری» را سه بعد ارتباطات اجتماعی دانست.

در این میان، عمیق ترین لایه شکل گیری ارتباط میان انسان ها، ارتباط از ناحیه «گرایشات و تعلقات» آن ها است که از پیوند قلوب میان آن ها پدید می آید. از این روی تعلقات روحی را می توان زیربنایی ترین نوع ارتباط دانست که موجب پیدایش عواطف و احساسات مشترک می گردد. این لایه از گرایشات مشترک در رتبه بعد، زمینه ساز شکل گیری نظام مفاهیم (علوم) و محصولات عینی متناسب می باشد و در جهت دهی لایه های بعدی نظام ارتباطات اجتماعی، سهم اصلی را ایفا می کند. عامل پیوند یا قطع گرایشات روحی، «حب و بغض» است. محبت و تعلق پیدا کردن موجب ارتباط روحی نسبت به محبوب می شود و این خود نوعی تولی روحی به حساب می آید. تعلق روحی در واقع تسلیم شدن بُعد روحی انسان نسبت به محبوب است که با شکل گیری احساسات و نظام حب و بغض ها بر محور اراده او همراه خواهد بود. به عبارت دیگر انسان از طریق محبت، با محبوب خود پیوند برقرار کرده و به او تولی پیدا می کند و محبوب نیز از طریق این رشته ارتباطی در نظام گرایشات روحی متولی تصرف کرده و عواطف و احساسات او را طبق اراده خود شکل می دهد.

براین اساس اگر یک فرد به یک جامعه تعلق داشته باشد و نسبت به آرمان ها و افعال یک جامعه گرایش پیدا کند، در حقیقت عضوی از آن جامعه خواهد بود، هرچند از لحاظ فیزیکی و جغرافیایی از دیگر اعضای آن جامعه دور باشد. این ارتباط، یک ارتباط حقیقی است و واقعاً عضوی از آن جامعه خواهد شد نه اینکه خداوند برای او صرفاً ثواب یا عقاب مشابه جعل کند. از این روی فردی که درون جامعه کفار زندگی می کند اما در باطن از آن ها تبری دارد، هرچند تحت سیطره نظام معیشت آن ها است اما از ولایت آنها متأثر نمی شود و در حقیقت عضوی از جامعه مومنین است.

با دقت نظر در کیفیت تأثیر گذاری اراده ها بر یکدیگر، می توان مکانیزم برقراری ارتباط آن ها را از سنخ «تولی و ولایت» دانست. همان گونه که ذکر شد محیط کارکرد اراده در انسان از سه حوزه «امیال و گرایشات، مفاهیم و معلومات، اعمال و رفتار» خارج نیست. تأثیر اراده یک فرد در فرد دیگر نیز در واقع حضور اراده او در یکی از سه بعد وجودی اوست؛ پذیرش یک اراده و تسلیم و خاضع شدن نسبت به آن، در واقع «تولی» به او است. در مقابل نیز تصرف در اراده متولی و جهت دهی به اراده او و تأثیرگذاری در «امیال و معلومات و رفتار» او، نوعی «ولایت» می باشد. بر این اساس همه اقسام ترابط انسان ها در واقع از سنخ «تولی و ولایت» می باشد. به عنوان مثال فردی که شاگردی یک تئوری پرداز غربی را می کند، در واقع تحت ولایت فرهنگی او قرار می گیرد و او از طریق کلمات و متون خود، در فکر و ذهن متولی حضور پیدا کرده و در آن تصرف می کند و اینگونه رابطه حقیقی پدید می آید.

حتی محصولات عینی مانند تکنولوژی نیز در واقع تجسد و تبلور اراده هایی است که در فرایند پیدایش، تغییرات و تکامل آن حضور داشته اند. به عنوان مثال وسیله ارتباطی مانند موبایل، در واقع برایند بی شمار اراده ای است که در لایه های علم و فناوری و تجهیزات آن مؤثر واقع شده اند. از این روی اگر انسان بدون بصیرت و تدبیر به تکنولوژی تمدن مادی غرب روی آورد حتماً در ابعاد مختلف نسبت به آن متأثر خواهد شد که در حقیقت نوعی تولی به صاحبان آن تکنولوژی می باشد.

گفته شد که پیوندهای اجتماعی از طریق «تولی و ولایت»، یک «نظام ولایت اجتماعی» را پدید می آورد اما نکته حایز اهمیت اینکه همواره شکل گیری یک «نظام»، نیازمند یک «محور» می باشد که عامل انسجام کثرات بوده و حول آن به وحدت می رسند. «جامعه» نیز به عنوان یک نظام اجتماعی حول یک محور سامان پیدا می کند که همان «ولی اجتماعی» است. ولی اجتماعی به مثابه محور یک سیستم، قوام بخش وحدت جامعه و هماهنگ کننده اجزاء و عناصر آن می باشد. بدیهی است که ارتباط با ولی اجتماعی نیز با تولی به او و ولایت از جانب او صورت می پذیرد؛ «تعلق روحی، تسلیم نظری و تبعیت عملی» نسبت به ولی اجتماعی عامل پیدایش پیوندهای حقیقی میان افراد جامعه به منظور هدایت و سرپرستی آن ها می باشد که از طریق اعمال ولایت تحقق می یابد. براین اساس نقطه ثقل و تکیه گاه نظام ارتباطات اجتماعی، ولایت ولی اجتماعی است که همچون عمود خیمه، جامعه را محکم و استوار برپا می دارد. بنابراین تا زمانی که «میل، نظر و رفتار» افراد در چرخه تولی و ولایت دارای «نظام» نگردد و «گرایشات، افکار و رفتار» انسان ها حول رهبری ولی اجتماعی به انسجام و وحدت نرسد، جامعه شکل نمی گیرد.

مبتنی بر آنچه ذکر شد، «ولی اجتماعی» می بایست خصوصیات ویژه ای داشته باشد چرا که هماهنگی عناصر نظام اجتماعی و مدیریت و سرپرستی آن ها بر عهده او می باشد. بر این اساس ضروری است ظرفیت و قابلیت «ولایت اجتماعی» در او وجود داشته باشد تا بتواند از عهده این امر حساس و مهم برآید. خصوصیات ولی اجتماعی، ریشه در امور تکوینی دارد و اینگونه نیست که به صرف اعتبار اعضای جامعه، او واجد این خصوصیات گردد. به عبارت دیگر «حقانیتِ» ولایت ولی اجتماعی با خصوصیات تکوینی افراد منطبق و هماهنگ است و با صرف قرارداد و اعتبار چنین خصوصیات تکوینی پدید نمی آید. این خصوصیات تابع اهداف و غایاتی است که جامعه قصد وصول به آن را دارد.

نکته حائز اهمیت دیگر اینکه محوریت نظام اجتماعی در نهایت می بایست به یک اراده منتهی گردد. چرا که انسجام یک نظام و سیستم همواره با وجود یک محور هماهنگی ممکن خواهد بود و هرگونه دوگانگی در محور، منجر به تشتت و اختلاف می شود، همان گونه که تعدد در محور عالم آفرینش ممکن نیست؛ «لو کان فهیما آلهه الا الله لفسدتا» ، در جامعه نیز وحدت نظام اجتماعی با إعمال ولایت یک ولی تحقق خواهد یافت هرچند ممکن است اراده-های مختلفی ذیل آن تعریف شوند که در حقیقت مجاری ولایت ولی می باشند.

تقسیم جوامع به جوامع الهی و الحادی

همچنانکه «گرایش، اندیشه و رفتار» در مقیاس یک انسان، حق و باطل پیدا می کند، جامعه ای که با پیوند و تقوم این گرایشات، اندیشه ها و رفتارها و از «همدلی، همفکری و همکاری» انسان ها پدید می آید نیز جهت گیری حق و باطل دارد. چراکه با توجه به اختیار انسان و وجود دو نظام ولایت حق و باطل پیش روی او، دو نحو تولی حق و باطل نیز خواهیم داشت. دراین صورت دو نوع فعل پدید می آید: یکی طاعت و دیگری عصیان. جامعه ایمانی جامعه ای است که عناصر تشکیل دهنده آن اهل ایمان بوده و مقصد و هدف غایی آنها عبودیت و پرستش خداوند متعال است. در چنین جامعه ای در حقیقت «فطرتِ» انسان ها در هم تنیده شده و رشد و توسعه پیدا کرده است. در مقابل نیز در جامعه الحادی، «نفوسِ» به هم گره خورده موجب رشد و تکامل نفسانیات و شهوات انسان ها می شود که بر محور توسعه تلذذ و ابتهاج از دنیا گرد هم آمده اند.

جوامع، عناصر شکل دهنده «تاریخ»

پس از آشنایی با فرایند شکل گیری جوامع، می توان «تاریخ» را تعریف نمود. همان طور که جامعه از افراد انسانی تشکیل شده است، تاریخ نیز مجموعه ای است از جوامع مختلف در امتداد زمانی خود. طبق این رویکرد، «تاریخ» سطحی از تأثیر اراده‌های انسانی است که از زمان و مکان خاص فراتر رفته و نمایان گر برایند اراده‌ها اجتماعی می‌باشد. چنین تصویری از تاریخ، همچون تصویر نقشه‌ای است که هرچه از سطح زمین فاصله می‌گیرد، جزئیات و اشیاء خُرد، محو و یا کوچک تر شده و تنها موجودات کلان و وسیع، نمایش داده می‌شود. اما نظام اراده‌های انسانی از این نیز پیچیده‌تر است؛ در سطح تاریخی، اراده‌های انسانی حضور دارند اما نه به صورت مستقل و فردی، بلکه برایند تجمیع و ترکیب اراده‌ها در غالب و پیکره «جامعه»، در تاریخ نقش ایفا می‌کنند. بنابراین اراده‌های انسان های معمولی نمی‌توانند بدون اینکه با دیگر اراده‌های اجتماعی پیوند برقرار کنند، در تاریخ حضور مستقیم داشته باشند.

نظریه فلسفه تاریخ

گفته شد که میان مبانی فلسفی مرحوم حسینی (ره) با نظریه فلسفه تاریخ ایشان پیوند وثیقی برقرار است، از این رو می توان با تطبیق تحلیل از «حرکت» بر «تاریخ» به کیفیت حرکت تاریخ دست یافت.

تبیین «حرکت» و «تکامل» مبتنی بر فلسفه نظام ولایت

مرحوم سیدمنیرالدین حسینی(ره) فلسفه تاریخ را از فلسفه حرکت نتیجه می گیرد، یعنی فلسفه حرکت است که می‏گوید جهان مخلوق است و بعد قوانین حرکت را بیان می کند. طبق «فلسفه نظام ولایت»، فاعل، همواره متعلق به فاعل بالاتر است و برای حرکت خود تقاضا و درخواستی از فاعل بالاتر دارد، فاعل مافوق، او را امداد می کند و از بستر این امداد، می تواند در فاعل مادون تصرف نماید.
توسعه این چرخه فاعلیت و رشد و تکامل فاعل های تصرفی با خلق فاعل های تبعی که متعلق به اوست، صورت می گیرد. به بیان دیگر فاعل مافوق برای فاعل مادون، فاعلی تبعی را خلق می کند که در خدمت او بوده و دامنه نفوذ اراده او را توسعه می دهد.

در این دستگاه فکری، «فاعلیت» هیچگاه به صورت ثابت و ایستا ملاحظه نمی شود بلکه همواره با تغییر و حرکت همراه است. به طور کلی عالم مخلوقات، عالم تغییر و تغیر است و تنها موجودی که ثابت بوده و هیچ تأثیر و تأثری نمی پذیرد، خداوند متعال می باشد. طبق این مبنا حرکت فاعل همواره اشتدادی و رو به پیش است که می توان از آن به «توسعه» یا «تکامل» یاد کرد. به عبارت دیگر خداوند متعال «فاعل توسعه یاب» خلق کرده است. بنابراین مفهوم «فاعلیت» همواره با «توسعه» قرین و عجین می باشد. بر این مبنا می توان گفت «فاعل» نسبت به اصل «توسعه» و «حرکت» مجبور و محکوم است و اراده اش در این خصوص نافذ نیست اما نسبت به جهت و کیفیت حرکت مختار می باشد.

تحلیل تاریخ بر مبنای دو «نظام ولایت حق و باطل»

بر اساس مکتب اسلامی موضع گیری ارادی انسان در برابر دو جریان ولایت حق و باطل قرار دارد. همواره اراده انسان یا به ولایت حق پیوند می خورد و یا به جبهه باطل تعلق می گیرد. اراده های انسانی هنگامی که یک جامعه را تشکیل می دهند نیز، محور نظام اراده ها یا در جهت حق پیش می رود و یا جهت گیری باطل دارد. دیگر اراده های اجتماعی نیز با تولی به ولی اجتماعی، مجرای ولایت حق یا باطل خواهند بود. جوامع در طول تاریخ نیز هنگامی که به صورت نظام واحد در امتداد زمان ملاحظه شوند، محور هماهنگی آن ها از دو جهت حق و یا باطل خارج نیست، از این رو دو قطب و نظام تاریخی حق و باطل، یکی بر محور انبیاء و اوصیاء الهی(ع) و دیگری بر محور طواغیت، فراعنه و مستکبرین تاریخ شکل می گیرد. یکی در جهت توسعه پرستش عمل می کند و بندگی خدای متعال را در عالم پیش می برد و دیگری سعی در توسعه دنیاپرستی و نفس پرستی و استکبار بر خدای متعال دارد.

از منظری دیگر می توان گفت پرستش انسان ها به سه صورت «فردی، اجتماعی و تاریخی» صورت می گیرد؛ گاهی انسان در خلوت خود و جدای از جامعه نسبت به خدای متعال موضع می گیرد و فعلی را انجام می دهد که این عبادت «فردی» خواهد بود. همچنین انسان ها برای رسیدن به مصالح و منافع متقابل، اجتماع مدنی را پدید می آورند و همکاری و تعاون مشترک، حول یک محور شکل می گیرد که این همکاری و تعاون، یا بر محور بندگی و عبودیت خدای متعال است و یا بر محور عصیان و استکبار علیه خداوند. در یک سطح بالاتر، جوامع مختلف در طول تاریخ که حول یک مدار و با سمت و سوی واحد حرکت می کنند، برآیند حرکت آن ها نیز یا در جهت پرستش خدای متعال است و یا در جهت طغیان و عصیان. در اینصورت می توان از طاعت و معصیت تاریخی سخن گفت که هریک از افراد و جوامع به نسبت سهم تأثیر خود، در آن شریک هستند.

بر این مبنا، اراده تمام انبیاء و اولیاء(ع) در فعالیت تاریخی جبهه حق حضور دارد و وقتی انسان اراده خود را با اراده این حضرات معصومین(ع) گره بزند، در کل دستگاه جبهه حق مشارکت می کند. به عنوان نمونه، عاشورا یک واقعه تاریخی است که انسان مؤمن می تواند با توفیر نیت در آن عبادت تاریخی حضور یابد و از فوز آن بهره مند شود.

وجود نزاع و درگیری دائمی بین دو جبهه حق و باطل

هر یک از این دو جبهه «حق» و «باطل» در حرکت خود به دنبال گسترش و توسعه خویش هستند و به همین دلیل در طول تاریخ با یکدیگر درگیر می شوند. اصلی ترین تعارضی که در تاریخ وجود دارد، تعارض ایمان و کفر و عبودیت و استکبار است، البته این مطلب بدین معنا نیست که در درون خود جریان کفر و استکبار و شیطنت، درگیری رخ نمی دهد، بلکه خود این جریان هم ممکن است بر سر پرستش دنیا، استعلا و سیطره طلبی، با یک دیگر درگیر شوند؛ به فرموده قرآن: «تحسبهم جمیعاً و قلوبهم شتّی»یعنی جبهه کفر و استکبار، تشتت در قلوب دارند و ازاین رو، بسیاری از درگیری هایی که در عالم اتفاق می افتد به اردوگاه درونی جبهه کفر و استکبار بر می گردد، لکن اصلی ترین درگیری که در عالم وجود دارد و حرکت کلی تاریخ را شکل می دهد، درگیری «حق و باطل» و «کفر و ایمان» است. دو جبهه حق و باطل بر سر طاعت وبندگی و عصیان مبارزه می کنند و اساس جنگ و نزاع بر سر پذیرش و یا عصیان در مقابل ولایت الهیه در تاریخ است، نه این که جنگ بر سر آب و غذا و لباس، و دیگر تمتعات مادی باشد که این ها اغراض میانی است.

البته اصل این درگیری و نزاع تدبیری حکیمانه است و آن اینکه مؤمنین رشد کنند؛ امداد جبهه کفر به خاطر این است که مومنین در این درگیری و بر اثر فشار بیرونی رشد و ارتقاء یابند و درجات خلوص و تمحیص بالا روند. به همین دلیل، کفار متناسب با رشد ایمان در جبهه حق امداد می شوند تا جایی که ایمان جبهه حق شکسته نشود؛ «وَ لَوْلا أَنْ یکُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ یکْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُیوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَیها یظْهَرُون» . یعنی اگر ملاحظه اهل ایمان نمی بود، خدا بیش تر از این ها به کفار امداد می کرد تا در کفر خود غرق شوند. در واقع، چون اعطای به کفار، ممکن است ایمان جبهه مومنین را از بین ببرد تا این مقدار به آن ها امداد شده است.

پیدایش و امتداد نظام ولایت تاریخی باطل بر محور اولیای طاغوت

دستگاه باطل همواره در بستر تاریخ پیچیده تر شده و در کفر و الحاد خود، شرح صدر می یابد. به عنوان مثال، اخلاق مبتنی بر لیبرال دموکراسی کنونی بسیار پیچیده تر از اخلاق فراعنه عهد باستان است. تعلقات اولیاء تاریخی دستگاه کفر، تعلقات تاریخی است که با مرگ آن ها به اتمام نمی رسد؛ یعنی ابلیس می تواند اراده های شیطانی را در طول تاریخ در جهت استکبار به هماهنگی برساند و لذا کفر نیز پیوسته پیچیده تر خواهد شد.

عامل ایجاد انگیزه در ولایت باطل، دنیا است و محدودیت دنیا، عامل نزاع و درگیری میان آن ها می گردد. به عنوان مثال، اگر دو نفر آدم گرسنه بر سر یک لقمه نان قرار بگیرند طبیعی است که نزاع پیدا می شود. وقتی نظام باطل همه انسان ها را به دنیا دعوت می کند و همه را با دنیا تحریک می نماید، چگونه رابطه ها با هم محبت آمیز باشد؟ اگر هدف انسان، دنیا شد، چرا دیگری را پلکان منافع خود قرار ندهد؟ دستگاه باطل ظرفیت هماهنگی و به وحدت رساندن کامل دستگاه خود را ندارد به همین دلیل منجر به اضطراب و رنج و عدم امنیت و آرامش می‏گردد.

پیدایش و امتداد نظام ولایت تاریخی حق بر محور اولیای الهی

جریان ولایت الهیه در زندگی جامعه بشری مهم ترین عامل در شکل گیری تاریخ است. در این تحلیل، نقش انسان ها، تولی به ولایت الهی است و آن چه تحقق پیدا می کند برآیند تولی و ولایت است. یعنی از یک سو، ولایت الهی در اراده های افراد جامعه جریان پیدا می کند و از سوی دیگر، جامعه متولی به ولایت الهی می شود و متناسب با این تولی سرپرستی می شوند. در جبهه حق، انبیاء و اولیای الهی وجود دارند که محور حق در طول تاریخ اند و باقی اراده ها به اشتداد و قوت این اراده هاست که در مسیر بندگی خدای متعال قرار می گیرند. محور انبیاء و اولیای الهی، وجود نورانی و مقدس نبی اکرم (ص) و اهل بیت عصمت و طهارت (ع) هستند که براساس معارف شیعی محور بندگی و پرستش در کل تاریخ به شمار آیند.

بنابرآنچه گذشت، جریان تولی و ولایت است که مسیر کمال انسان و تاریخ را تعریف می کند. انسان با تکیه بر قوه اختیار و آزادی خود، می تواند در پاره ای از شئون حیات، ولایت الهیه را بپذیرد در پاره ای دیگر نپذیرد و زیر چتر ولایت خداوند نرود.

در روایات متعدد با مضامین مختلف آمده که اگر کسی ولایت امیرالمؤمنین(ع) را قبول نکند، همه عمرش را هم اطاعت کند سودی ندارد و اگر کسی ولایت امیرالمؤمنین(ع) را واقعاً قبول کرد، اگر عصیان هم کرد این معصیت، قابل مغفرت است. این بدین معناست که انسان در محوری ترین اراده و فعلش می بایست تسلیم خدای متعال باشد و اصل ولایت الهی و خلافت الهی را بپذیرد. چنین انسانی ممکن است گاهی در بعضی تصمیم گیری های جزئی تر معصیت کند و یا بخشی از اعتقادات و یا اخلاق او فاسد باشد، ولی در نقطه مقابل، انسانی است که در محوری ترین تصمیم خود تسلیم ولی خدا نمی شود، چنین فردی هرچقدر هم که نماز و روزه به جا آورد، از آنجا که جهت حرکت او باطل است، ثمره ای نخواهد داشت.

تعریف مراحل تکامل تاریخ به مراتب «قرب به خداوند» و «ظهور ولایت الهی»

گفته شد که دو نظام ولایت حق و باطل در گذر تاریخ، بسط و توسعه پیدا می کنند، اما برایند حرکت تاریخ به چه سمت و سویی است؟ ملاک و معیار تکامل تاریخ چیست؟ و مراحل تکامل تاریخ کدامند؟ طبق مبنای مرحوم سیدمنیرالدین حسینی(ره) مبتنی بر تعریف عام از حرکت، ثابت شد که حرکت همواره سیر اشتدادی دارد، حال این توسعه و شدت یافتگی می تواند در مسیر حق باشد یا در مسیر باطل. توسعه در مسیر حق را می توان «تعالی» و «تکامل» نامید.

نکته محوری در تفاوت نگاه دینی به حرکت تاریخ با نگاه مادی به فلسفه تاریخ، در تعریف از «کمال» می باشد؛ طبق این مبنا، مراحل تکامل تاریخ بشری بر اساس «قرب به خدای متعال» تعریف می شوند و به میزانی که جامعه بشری به سمت قرب الهی حرکت کند، به همان میزان به کمال می رسد. در این سیر تکاملی، مرحله کمال نهائی تاریخ تحقق عالی ترین درجه قرب به سوی خدای متعال است، مرحله ای که عبودیت و پرستش خدای متعال در زوایای مختلف حیات فردی و اجتماعی جریان پیدا کند. بنابراین معیار تکامل تاریخ، پچیده تر شدن حیات مادی انسان و توسعه در تمدن مادی نیست، این گونه نیست که مراحل تکامل تاریخ، تابع معیشت اقتصادی باشد و با تکامل ابزار اقتصادی شکل بگیرد؛ مثلاً وقتی بیل و گاوآهن پیدا شد، تاریخ به مرحله جدیدی از کمال رسیده باشد! و یا وقتی گاوآهن به تراکتور یا ماشین های الکترونیکی تبدیل گردید، تاریخ به کمال خود نزدیک تر شده باشد! در نگاه اسلامی و شیعی، سیر تاریخ به طرف کمال با پیدایش بستر تقرب به سوی خدای متعال فراهم می شود که تنها از طریق ولایت ائمه معصومین(ع) ممکن است و هر چه جامعه جهانی قابلیت بیش تری برای پذیرش ولایت الهیه و جریان ولایت ائمه اطهار(ع) پیدا کند به کمال خود نزدیک تر خواهد شد.

الگوی حرکت تاریخ و منزل گاه های برجسته آن

مرحوم سیدمنیرالدین حسینی(ره) برپایه مبانی که گذشت، طبق یک گمانه اولیه و نظر به حیات خاکی انسان و تاریخ زندگی او از هبوط حضرت آدم(ع) تا پایان تاریخ و عصر ظهور، مراحل تکامل جامعه بشری را بر مدار جریان ولایت ائمه نور(ع) اینگونه مرحله بندی می کند:
مرحله اول: جریان ولایت باطنی انوار مقدس ائمه اطهار (ع) از طریق انبیاء الهی (ع): از زمان هبوط حضرت آدم(ع) تا بعثت خاتم‌الانبیاء حضرت محمد (ص)
مرحله دوم: ظهور ولایت کامل ائمه نور(ع): از زمان بعثت تا غیبت امام زمان (عج)
مرحله سوم: ابتلاء مؤمنان به غیبت ظاهری امام زمان (عج) : از زمان غیبت تا ظهور حضرت
در اینصورت سه اتفاق «هبوط، بعثت و ظهور» را می توان سه واقعه اصلی و تأثیرگذار بر سیر تکامل بشریت دانست که هر سه از شهر مقدس «مکه» رقم می خورد.

مرحله اول تاریخ؛ هبوط حضرت آدم(ع) تا بعثت نبی اکرم(ص)

تاریخ بشریت در این کره خاکی با هبوط حضرت آدم(ع) آغاز و با بعثت انبیاء اولوالعزم(ع) به تکامل می رسد. به عبارت دیگر، سرحلقه های تکامل تاریخ با بعثت رسولان الهی است که صاحب شریعت بوده و با هدایت جامعه بشری، آن را به سوی قرب الهی سوق می دهند.

از ویژگی های این برهه از تاریخ که دوره ابتدائی و آغازین بشریت است می توان به حسی بودن ابتلائات انسان اشاره کرد. توضیح مطلب اینکه همان گونه که ابعاد وجودی فرد به «روح، ذهن و حس» تقسیم می شود و حوزه «روح» برتر و افضل از دو حوزه دیگر و حوزه «ذهن» برتر از «حس» است، مراحل تکامل بشریت در تاریخ نیز از ابتلائات حسی شروع می شود و در سیر تاریخ ارتقاء می یابد. تعیین عامل حسی در این برهه از سیر تاریخ، صرفاً به عنوان عامل اصلی است که سهم تأثیر بیشتری داشته است، نه اینکه دیگر عوامل، نفی گردد. در دوره ابتدائی تاریخ احتجاج های خداوند از طریق معجزات حسی و عینی انبیاء(ع) صورت می گیرد؛ رسولان الهی برای اثبات رسالت خود از جانب خداوند می بایست به آوردن معجزات حسی اقدام کنند و مخاطبان خود را در عینیت به تعجیز وا دارند تا از این طریق بر آن ها حجت تمام شود. بنابراین خداوند در این دوره با پایین ترین سطح قوای انسان یعنی ادراکات حسی او، تفاهم و احتجاج می کند، همانند استادی که با کودکان در مراحل ابتدائی آموزش به زبانی ساده و قابل فهم صحبت و تفاهم می کند.

مرحله دوم تاریخ؛ از بعثت نبی اکرم(ص) تا ظهور حضرت مهدی(عج)

دوره دوم تاریخ با نبوت و بعثت نبی اکرم(ص) آغاز می شود و جهان و بشریت وارد مرحله جدیدی می گردد. آغاز دوره‏ ی دوم که دوره تمدن‏های فکری است، دوباره از مکه است. نبی اکرم(ص) خاتم الانبیاء است. از این پس جریان هدایت الهی از طریق رسولانی نیست که موظف به موعظه و انذار و هدایت انسان ها باشد بلکه سطح ادراک بشری به مرحله ای رسیده است که با تعقل و تدبر در میراث نبوت، حق و باطل را تشخیص دهد.

بشریت بعد از این مرحله وارد برهه ای می شود که بیش از هر چیز عقل او مخاطب احتجاج الهی واقع می شود. در این دوره معجزات حسی کمتر شده تا به تدریج از گردونه تصرفات بشری حذف شود. از این پس، تمیز حق و باطل می بایست با عقل و معرفت صورت گیرد و احتجاج خداوند با انسان ها از طریق معارف وحیانی صورت می پذیرد؛ معجزه اصلی و ماندگار پیامبر خاتم (ص) از جنس «کتاب» است که متضمن هدایت و سعادت بشر تا روز قیامت می باشد. نبی اکرم(ص) دو میراث گرانبها از خود به جای می گذارد و می فرماید با تمسک به آن دو هرگز گمراه نخواهید شد: قرآن و اهل بیت (ع). کتاب و سنت دو منبع پرفیض معرفتی بشر در این دوره تاریخی است که واسطه ولایت و هدایت انسان می باشد. همچنین در این دوره تاریخ، تمدن مادی در جبهه باطل از طریق «علم مدرن» - که زاییده طغیان او در برابر ادیان آسمانی در عصر رنسانس است- به تصرف و تسلط در طبیعت نائل می آید و با توسعه فناوری و تکنولوژی قدرت خود را در جهت دنیا پرستی بسط داده است. بنابراین بشریت در این برهه از تاریخ به دوران بلوغ خود می رسد که از مرتبه ابتلائات حسی عبور کرده و عقلانیت تاریخ موضوع امتحان و درگیری او واقع می گردد.

مرحله سوم تاریخ؛ از ظهور حضرت مهدی(عج) تا قیامت

اکثر مکاتبی که در زمینه فلسفه تاریخ بحث کرده‏اند، اعم از مکاتب غربی و شرقی و مکاتب قدیم و جدید، به نوعی از فرجام تاریخ یا انسان واپسین و جهان آینده سخن گفته اند و انسان و جهان را در نقطه کمال تاریخ توصیف کرده اند. حال این پرسش مطرح است که در فلسفه تاریخ اسلامی، انسان و جهان آینده چه ویژگی هایی دارد و تفاوت آن با انسان و جهان مطلوبی که دیگر مکاتب به تصویر می‏ کشند چیست؟
مرحله سوم تاریخ با ظهور حضرت ولی عصر(عج) آغاز می گردد. مشیت بالغه الهی که حاکم بر تاریخ است، به این تعلق گرفته که جریان ولایت الهیه در تاریخ اعمال شده و جبهه مؤمنین تحت ولایت الهی به پیروزی و غلبه ی مطلق برسند. گذرگاه تاریخ، مظهر سیر از غیبت به ظهور ولایت حقیقی است، یعنی پله آخر تاریخ، عصر ظهور است که با طلوع خورشید ولایت تحقق می یابد.

دراین دوره با ظهور ولایت الهی عقل بشر کامل شده و بشریت به اوج عقلانیت خود می رسد. علوم باطنی، شهود و مکاشفه در اختیار همه شیعیان حضرت(عج) قرار می گیرد. در این صورت موضوع آزمایش و امتحان او از سنخ ابتلائات روحی است که می بایست در عمیق ترین لایه های روحی خود تسلیم ولایت خدای متعال گردد چراکه در عصر ظهور معارف ربانی و ملکوتی ولی خدا در قلوب جاری شده و این معرفت منشاء رشد و تکامل مومنین به مراتب عالی تری از روح حیات و نورانیت خواهد بود.

بنابراین، در پایان تاریخ اراده های منفی در اراده های مثبت منحل می شوند؛ یعنی حرکت منفی آن ها در پایان، به اشتداد قرب جبهه حق منجر می شود و به این صورت در کل تاریخ منحل می گردد. به عنوان مثال، جبهه باطل در برابر سیدالشهدا(ع) صف آرایی می کند، شیطنت و گناه را در نقطه اوج خود انجام می دهد، ولی این شیطنت در جبهه باطل منتهی به ظهور یک عبودیت بالاتر در جبهه حق شده است. بنابراین، برآیند این درگیری در نهایت به نفع جبهه حق ختم می شود. از این منظر، ولی حق، همه مجاهدت ها مومنین را به سرانجام می رساند و برآیند کل تاریخ را به نفع ولایت الهی رقم می زند. عصر ظهور به این معنا است که ظهور ولایت الهیه در عالم وختم ولایت ابلیس و پایان غلبه ظاهری دولت باطل در این عصر روی می دهد و بندگی خدا در همه عرصه‏های حیات بشر جاری و متجلی می گردد. در عصر ظهور، در یک دوران طولانی، حکومت حق بر محور ولایت انبیا و اولیاء(ع) به خصوص انوار پاک معصومین(ع) محقق خواهد شد که همان عصر رجعت است.